![]() |
سه شنبه 21 شهريور 1391 |
پير مردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه خود زندگي كند.
دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود.
...
هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را برزمين انداخت و شكست.
پسر وعروس از اين كثيف كاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدر بزرگ كاري بكنيم، وگرنه تمام خانه را به هم مي ريزد.
آنها يك ميز كوچك در گوشه اطاق قرار دادند و پدر بزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد.
بعد از اينكه يك بشقاب ازدست پدر بزرگ افتاد و شكست، ديگر مجبور بود غذايش را در كاسه چوبي بخورد.
هر وقت هم خانواده او را سرزنش ميكردند، پدر بزرگ فقط اشك ميريخت و هيچ نميگفت.
يك روزعصر، قبل از شام، پدر متوجه پسر چهارساله خود شد كه داشت با چند ته چوب بازي ميكرد.
پدر رو به او كرد و گفت: پسرم، داري چي درست ميكني؟
پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان كاسه هاي چوبي درست مي كنم كه وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي كرد و به كارش ادامه داد.
از آن روز به بعد همه خانواده باهم سر يك ميز غذا ميخوردند
بیایید با اون عزيزاني كه زحمات زيادي براي ما كشيدن و الان از كار افتاده هستند كمي مدارا كنيم.
فكر ميكنم از اين دست آدم ها كم و بيش در اكثر خانواده ها باشه و درسته كه ممكنه زندگي با چنين افرادي سخت باشه، ولي اونها همونهايي هستند كه زحمات بسيار زيادي براي ما كشيدن.
حتي بعضي از اونها از كار افتاده نيستند و بخاطر شرايط سني كه دارند ممكن هست تلخ صحبت كنند.
ای سالمند فردا سالمند امروز را دریاب
نظرات شما عزیزان:
:: برچسبها: مدارا, پیرمرد, پدر, سالمند,
![]() نویسنده : یک دوست
![]() |